يكي از وبلاگهايي كه من دنبال ميكنم وبلاگ يك پزشك است. پست اخيرش را به يك داستان تخيلي اختصاص داده كه منو ياد 1984 جورج اورول انداخت.كمي طولانيست اما بد نيست شما هم بخوانيد.
روز امتحان
نوشته هنري سسلار
آقا و خانم جوردن هيچ وقت درباره امتحان حرف نميزدند، البته تا وقتي که پسرشان -ديکي- دوازده سالش نشده بود. اولين بار، در روز تولد ديکي، خانم جوردن در حضورش به موضوع اشاره کرد. حالت عصبي حرف زدن خانم جوردن باعث شد که شوهرش با صراحت بگويد:
«فراموشش کن. او از پساش برخواهد آمد.»
آنها سر ميز صبحانه بودند و پسر به صورت عجيبي به بشقابش نگاه ميکرد. او پسربچهاي باهوش با موهاي صاف بلوند و خلق و خوي عصبي و چابک بود. او نميفهميد که تنش ناگهاني ايجاد شده به چه سبب است، ولي ميدانست که امروز، روز تولدش است و انتظار حال و هواي متناسب با روز تولد را داشت. جايي در آپارتمان کوچک، بستههاي پيچيده و با روبان بسته شده، انتظار باز شدن را ميکشيدند و در آشپزخانه با ديوارههاي کوچک، چيز گرم و شيريني در فر خودکار، آماده شده بود. او انتظار روز شادي را داشت، اما چشمان نمناک مادر و اخمهاي پدر، انتظاري را که از صبح داشت، در او کشت.
او پرسيد: «کدام امتحان؟»
مادر به روميزي نگاه کرد. «امتحان فقط يک جور تست هوش دولتي است که از بچههاي دوازده ساله گرفته ميشود. تو هفته بعد در امتحان شرکت ميکني. چيزي براي نگراني وجود ندارد.»
«منظورت، امتحاني شبيه امتحانهاي مدرسه است؟»
پدرش در حالي که نگاهش را از ميز متوجه بالا کرده بود، گفت: «چيزي شبيه آن، برو کميکهايت را بخوان، ديکي.»
پسر بلند شد و به گوشهاي از پارتمان که از زمان شيرخوارگي گوشه مخصوصش بود، رفت. انگشتانش را به سمت بالاترين کميکي که در توده کتابهاي کميک بود، برد، ولي به نظر ميرسيد که به فکاهيهاي چهارگوش رنگي بيعلاقه است. به سمت پنجره رفت و با دلتنگي به شيشه بخارگرفته نگاه کرد.
- «براي چه بايد امروز باران بيايد.، چرا فردا باران نيايد؟»
پدرش در حالي که بر روي صندلي دستهدار خم شده بود و برگههاي روزنامه دولتي را هنگام ورق زدن به صدا درآورده بود، گفت: «فقط به خاطر اينکه ببارد، فقط همين. باران باعث رشد چمنها ميشود.»
- «براي چه، پدر؟»
- «به خاطر اينکه بشود، فقط همين.»
ديکي چهرهاش را در هم کشيد و گفت: «چه چيز چمن را سبز ميکند؟»
پدرش به تندي گفت: «کسي نميداند.» سپس ناگهان از لحن تندش پيشمان شد.
بقيه روز هم صرف مراسم روز تولد شد. مادرش هنگام باز کردن بستههاي رنگي پر زرق و پرق به او خيره شد و حتي پدرش لبخند زد و موهايش را مرتب کرد. ديکي مادرش را بوسيد و موقرانه با پدرش دست داد. سپس کيک تولد آورده شد و مراسم به پايان رسيد.
يک ساعت بعد، ديکي کنار پنجره نشسته بود و خورشيد را ميديد که پرتو نور خورشيد را ميديد که از مابين ابرها راهش را باز ميکند.
پسر پرسيد: «پدر! خورشيد چقدر با ما فاصله دارد؟»
پدر پاسخ داد: «پنج هزار مايل.»
————————-
ديکي سر ميز صبحانه نشست و دوباره چشمان نمناک مادرش را ديد. تا زماني که پدرش موضوع را روشن کرد، او نميتوانست ربطي بين اشکهاي مادر و امتحانش پيدا کند.
- «خوب ديکي! امروز تو يک قرار ملاقات داري.»
- «ميدانم، پدر! انتظارش را داشتم.»
- «نگران نباش. هزاران کودک هر روز اين امتحان را ميدهند. دولت ميخواهد بداند که چقدر باهوشي، ديکي. همه ماجرا همين است.»
پسر با ترديد گفت: «من در مدرسه نمرات خوبي ميگيرم.»
- «اين امتحان متفاوت است، اين امتحان، يک امتحان مخصوص است. آنها به تو چيزي ميدهند که بنوشي، بعدا به اتاقي ميروي که در آنجا ماشين خاصي است.»
ديکي گفت: «چه چيزي بايد بنوشم؟»
- «چيزي نيست. مزهاش شبيه نعناع است. فقط به خاطر اينکه مطمئن شوند تو به سؤالات با راستگويي پاسخ ميدهي، آن را به تو ميدهند. البته نه به خاطر اينکه دولت فکر ميکند تو به آنها راست نميگويي، آنها فقط ميخواهند مطمئن شوند.»
چهره ديکي سرگشتگي و ترسش را نمايان کرد. به مادرش نگاه کرد، مادرش لبخند مبهمي به چهره آورد. او گفت: «همه چيز به خوبي پيش خواهد رفت.»
پدرش با او موافقت کرد و گفت: «البته که اين طور ميشود. تو پسر خوبي، هستي، ديکي! کارت درست است. بعدش ما برميگرديم و جشن ميگيرم. باشد؟»
ديکي گفت: «بله، آقا.»
———————-
پانزده دقيقه قبل از ساعت قرار، آنها وارد ساختمان آموزشي دولتي شدند. آنها روي کف مرمر لابي بزرگ ساختمان که تعدادي ستون داشت، قدم برداشتند، از زير طاقي گذشتند و به آسانسور خودکاري وارد شدند که آنها را به طبقه چهارم برد.
در جلوي اتاق ???، مرد جواني که لباس بينشاني پوشيده بود، کنار ميز جلاداده شده، نشسته بود. او يک زيردستي در دست داشت و در فهرست اسامي پايين آمد تا به رديف آسامي شروع شده با حرف جيم رسيد ، سپس به خانواده جوردن اجازه داد که وارد شوند.
اتاق سرد بود و حالتي رسمي مثل اتاقهاي دادگاه را داشت. صندليهاي بلندي در آنجا ميزهاي فلزي را احاطه کرده بودند. چند پدر و پسر ديگر آنجا بودند و يک زن با لبهاي نازک و موهاي سياه و کوتاه در حال بيرون آوردن ورقههاي کاغذ بود.
آقاي جوردن فرم را پر کرد و به نزد منشي بازگشت. سپس به ديکي گفت: «زياد طول نميکشد، وقتي اسمت را صدا زدند، از در وارد شو و به انتهاي اتاق برو.» او مسير را با انگشتش نشان داد.
بلندگوي مخفي به صدا درآمد و اولين اسم را اعلام کرد. ديکي، پسري را ديد که پدرش را با اکراه ترک ميکند و به آهستگي به سمت در ميرود..
پنج دقيقه يه يازده، اسم جوردن را صدا زدند.
پدرش بدون اينکه به او نگاه کند گفت: «موفق باشي. وقتي امتحان تمام شد، دنبالت ميآيم.»
ديکي به سمت در رفت و دستگيره را چرخاند. اتاق تاريک بود و او به سختي چشمان خاکستري رنگ مراقبي را ميديد که به او خوشامد ميگويد.
مرد به چهارپايه کنار ميز اشاره کرد و به آرامي گفت: «بنشين. اسمت ريچارد جوردن است؟»
- «بله، آقا.»
- «نمره طبقهبندي شما ???- ??? است. اين را بنوش، ريچارد!»
او فنجان پلاستيکي را از روي ميز برداشت و به دست پسر داد. مايع درونش قوام دوغ را داشت و مزه نعناعي که پدرش وعده آن را داده بود، نداشت. ديکي، محتويات فنجان را خورد و فنجان خالي را به دست مرد داد.
ديکي به آرامي در حالي که احساس خواب آلودگي ميکرد، نشست. در همين حال مرد، مشغول نوشتن روي برگه کاغذ بود. سپس ممتحن به ساعتش نگاه کرد و با فاصله چند اينچ از صورت ديکي ايستاد. چيزي شبيه قلم را از جيب لباسش درآورد و نور کوچکي را به چشمان پسر، تاباند.
- «خيلي خوب، با من بيا، ديکي!»
او ديکي را به انتهاي اتاق راهنمايي کرد، جايي که يک صندلي دستهدار چوبي و يک ماشين پردازش با چند شمارهگير قرار داشت. ميکروفني در سمت چپ صندلي بود و وقتي پسر نشست، سر ميکروفن درست روبروي دهانش قرار گرفت.
- «آرام باش، ريچارد! از تو چندين سؤال پرسيده خواهد شد و تو به آنها با دقت فکر خواهي کرد. سپس با ميکروفن به سؤالات پاسخ خواهي داد. ماشين خودش بقيه کارها را انجام خواهد داد.»
- «بله، آقا!»
- «من تو را تنها خواهم گذاشت. هر وقت خواستي شروع کني، فقط رو به ميکروفن بگو (حاضر).»
- «بله، آقا!»
مرد شانهاش را فشار داد و ترکش کرد.
ديکي گفت: «حاضر»
نورهاي روي ماشين ظاهر شدند و شروع به سر و صدا کرد. صدايي گفت: «اين توالي اعداد را تکميل کن: يک، چهار، هفت، ده، …»
—————————-
آقا و خانم جوردن در اتاق نشمين بودند، صحبتي نميکردند و حتي به چيزي فکر نميکردند.
تقريبا، ساعت چهار بود که تلفن به صدا درآمد. زن سعي کرد ، پيش از شوهر به به تلفن برسد ولي شوهرش سريعتر بود.
- «آقاي جوردن؟»
صدا آهنگي تند و تيز و رسمي داشت.
- «بله؟»
- «از طرف سرويس آموزشي دولتي با شما تماس ميگيريم. پسر شما ريچارد ام جوردن، با طبقه بندي ??? – ???، امتحان دولتي را تمام کرد. متأسفيم که به شما اطلاع بدهيم که بنا بر پخش پنجم قانون شماره ??، ضريب هوشي او بالاتر از سطح مقرر شده به وسيله دولت است.»
زن در اتاق ناليد، او به جز چيزهايي که از حالت چهره شوهرش دريافته بود، چيزي نميدانست.
صداي پشت تلفن گفت: «شما ميتوانيد تلفني انتخاب کنيد که جسد او به وسيله دولت دفن شود يا مراسم تدفين خصوصي را برايش ترجيح ميدهيد. هزينه کفن و دفن دولتي ده دلار است.»